نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

به نیازی که با خدا داری

که دلم بیش ازین نیازاری

من نیاز آرم ار تو ناز آری

من نیاز آرم ار تو ناز آری

دل من برده‌ای ز دست مده

چه شود گر دلی به دست آری

ای ز زاری عاشقان بیزار

عاشقان چون کنند بی‌زاری

زارم از بی زری و می‌ترسم

که کشد بی زری به بیزاری

چاره کار من زرست چو نیست

زاریی می‌کنم به ناچاری

بخت خود را به خواب می‌بینم

کاشکی دیدمی به بیداری

من افتاده بر توانم خواست

از سر جان اگر کنی یاری

ما نیاریم کرد در تو نظر

نظری کن به ما اگر یاری

بوی زلفت اگر مدد ندهد

برنخیزد صبا ز بیماری

بار دل بس نبود سلمان را

عشق در می‌خورد به سر، باری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر احساس نیاز عمیق به خدا و عشق را بیان می‌کند. او از درد و آزار قلبی‌اش می‌گوید و اینکه دلش از دست رفته است. شاعر از محبوب می‌طلبد که به او نگاهی بیندازد و از زاری عاشقان و بی‌زاری آنها ابراز تاسف می‌کند. او نگرانی دارد که این بی‌زاری او را به ناامیدی بکشاند و در نهایت به ناچاری زاری می‌کند. شاعر آرزو می‌کند که بختش به خواب نرود و امیدوار است که با نگاهی از سوی محبوبش دلش شاد شود. این اشعار نشان‌دهنده عمق احساسات و نگرانی‌های عاشقانه اوست.