غزل شمارهٔ ۳۶۵ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی
بیا بشکن که مخمورم، خمارم زان می باقی
من از عشق تو میمیرم، بگو: کاخر چه تدبیرم؟
که زد مار غمم بر دل نه تریاق است و نه راقی
ز تاب لعل و آب می، فکندی آتشی بر ما
تو در ما آخر این آتش چرا افکندی ای ساقی؟
به دردی کن دوای من که بیماران عشقت را
کند درد تو درمانی کند زهر تو تریاقی
ز شرح شوق دیدارت، مقصر شد زبان من
قلم را بر تراشیدم که گوید حال مشتاقی
من از شوق تو چون پروانه میسوزم چرا یک شب
دلت بر من نمیسوزد، نه آخر شمع عشاقی؟
تو داری طاق ابرویی که جفتش نیست در عالم
تویی آنکس که در عالم، به جفت ابروان طاقی
نکو رویی و بدخویی، رفیقانند و من باری
تو را چندانکه میبینم، سراپا حسن اخلاقی
ز مهر روی او عمری است تا دم میزنی سلمان
به مهرش صادقی چون صبح از آن مشهور آفاقی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عاشقانه به توصیف حسرتها و دردهای عاشقانه شخصی میپردازد که در پی عشق معشوق خود است. شاعر از ساقی میخواهد که جام می را بشکند و او را از خمار و غم رهایی ببخشد. وی به شدت دچار عاشقسوزی است و احساس میکند که عشقش او را به کام مرگ میکشاند. شاعر به توصیف زیباییهای معشوق و برتری او میپردازد و از آتش عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او همچنین به هزاران و جاذبههای ظاهری و باطنی معشوق خود اشاره میکند و از مصیبتهای ناشی از جدایی و عدم توجه معشوقش ابراز ناامیدی میکند. در نهایت، او خود را به عنوان یک عاشق پرشور و سوزان توصیف میکند که همیشه در جستجوی محبت و توجه معشوق است.