غزل شمارهٔ ۳۷۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر که از روی تواضع بنهد پیشانی
پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی!
همه خواهند تو را، تا تو کرا میخواهی؟
همه خوانند تو را، تا تو کرا میخوانی؟
زان غمت یاد نیاید که منم در غم تو
زان عزیزست مرا جان که تو هم در جانی
سر مگردان ز من آخر که همه عمر عزیز
خود به پایان نتوان برد به سرگردانی
رفت در حلقه زلف تو به مویی صد دل
دل به خود رفت از آنست بدین ارزانی
ساقیا نوبت آنست که از دست خودم
بدهی جامی و از دست خودم بستانی
گفت: درد دل خود میطلبم چون طلبم؟
که دلم با تو و من بیخودم از حیرانی
باد پایان سخن را تو سواری سلمان
آفرین بر سخنت باد، که خوش میرانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که درباره عشق و تواضع سخن میگوید. شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر دلهای عاشقان میگوید و تأکید میکند که همه افراد به دنبال محبوب خود هستند. او همچنین به غم و اندوهی که از دوری محبوب احساس میکند اشاره میکند و از معشوق میخواهد که به او توجه کند و از سرگردانی نجاتش دهد. در قسمتهای انتهایی شاعر از ساقی میخواهد که جامی به او بدهد تا از درد دلش کمی آرام گیرد و در نهایت به زیبایی کلام و هنر سخن گفتن اشاره دارد.