غزل شمارهٔ ۳۷۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
به صنوبر قد دلکشش اگر ای صبا گذری کنی
ز هوای جان حزین من دل خسته را خبری کنی
چو رسی به کعبه وصل او بکنی مقام و از ره گذر
ز پی دعا نفسی زنی ز سر صفا گذری کنی
اگرت مجال نفس زدن بود از زبان منش بگو
که چه باشد ار به وصالت این شب تیره را سحری کنی
به زیارتی چه شود که بر سر خاکیان قدمی نهی
به عیادتی چه زیان دهد که به حال ما نظری کنی؟
سحری وصال تو از خدا به دعای شب طلبیدهام
مگر ای سحر نفسی زنی مگر ای دعا اثری کنی
خجلم که چون برت آورم می لعل اشک و کباب دل
اگر از درون خراب من طمعی به ما حضری کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و longing خود برای وصال یار سخن میگوید. او از نسیم صبح (صبا) میخواهد که به شاخ و برگ صنوبر سفر کند و دلخستگیاش را تسکین دهد. شاعر به کعبه وصل یار اشاره میکند و از آن میخواهد که در دعا برای او نفسی بکشد و شب تیره را به سحری تبدیل کند. او همچنین میگوید که اگر یار نگاهی به حال او بیندازد و بر سر خاکیان قدمی بگذارد، هیچ زیانی برای او نخواهد داشت. در نهایت، شاعر از درون خود، که خراب است، ابراز خجالت میکند و امید دارد که یار با حضوری دلنشین، اندکی از غم و غصهاش بکاهد.