نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۵ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی

دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی

من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم

اما اگر تو آیی، دانم که می‌توانی

از عمر ذوق وقتی، بودم که با تو بودم

ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی

چون مجمر از فراقت، دارم دلی پر آتش

دودم به سر بر آمد، زین آتش نهانی

از درد درد خویشم، یکدم مدار خالی

کان است عاشقان را، اسباب زندگانی

عهد جوانی من، بگذشت در فراقت

بازای تا ببویت، باز آیدم جوانی

در بزم عشق او جان، باید که خوش بر آید

ور زانچه بر نیاید خوش باشد از گرانی

گرچه ز من ملول است او ای صبا چنان کن

کین نامه هر چه بادا بادا بدور رسانی

گویی چو نامه سلمان، می‌پیچد از فراقت

در خویشتن چه باشد، باری گرش بخوانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احساس دلتنگی و عشق عمیق به معشوق است. شاعر از زندگی بدون حضور معشوق ابراز نارضایتی می‌کند و می‌گوید که دوری از او مانند آتش در دلش است. او می‌داند که نمی‌تواند به نزد معشوق برود، اما اگر معشوق بیاید، زندگی مجدداً شاداب می‌شود. شاعر به زوال جوانی‌اش در دوران جدایی اشاره می‌کند و می‌گوید عشق و درد جدایی برای عاشقان اساسی‌ترین بخش زندگی است. همچنین او از صبا می‌خواهد نامه‌اش را به معشوق برساند و در پایان به حال خود و احساس دلتنگی‌اش می‌پردازد.