غزل شمارهٔ ۳۷۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی
تا ما ز کوی هستی، بیرون نهیم گامی
هم نیستی که دارد، ملک فنا بقایی
هم درد چون ندارد درد و دوا دوامی
ماییم و نیم جانی، بر کف نهاده بستان
زان می به نیم جانی، بفروش نیم جامی
عشاق را مقامی، عالی است اندرین ره
مطرب مخالفان را بنمای ازین مقامی
تا گرد ما نگردد، غیر قدح گرانی
تا بر سرم نیاید، غیر از شراب خامی
وقتی که شاهدان را، پیدا بود وفایی
احوال عاشقان، را ممکن بود نظامی
شوریدگی ما را، منکر مباش زاهد
چون نیست کار ما را، در دست ما زمامی
گر باده را نبودی، از لعل دوست بویی
کی داشتی به عالم، زین حرمتی حرامی؟
میگفت: ترک رندی، سلمان شنید جانش
از می جواب تلخی، وزنی شکر پیامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جلوههای عاشقی و تأثیرات شراب بر جان اشاره میکند. او خواهان رسیدن به شادی و کامیابی است و میخواهد از عالم هستی فراتر رود. او تأکید میکند که در این دنیای فانی، درد و درمان وجود ندارد و مقامات عالی عشاق تنها در این راه قابل دستیابی است. شاعر میگوید که تنها شرابگساری و بیخیالی هدف اوست و از زاهدان میخواهد که شوریدگی عاشقان را درک کنند، زیرا کار عاشق در دست خود او نیست. او همچنین به تأثیر عطر شراب دوست بر احساساتش اشاره میکند و یادآور میشود که عشاق واقعی، در عشق خود، به مرزهای حرام نمیرسند.