غزل شمارهٔ ۳۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
من خراباتیم و باده پرست
در خرابات مغان، عاشق و مست
گوش، بر زمزمه قول بلی
هوش، غارت زده جام الست
میکشندم چون سبو، دوش به دوش
میدهندم چو قدح، دست به دست
دیدی آن توبه سنگین مرا؟
که به یک شیشه می چون بشکست؟
رندی و عاشقی و قلاشی
هیچ شک نیست که در ما همه هست
ما همان خاک در مصطبهایم
معنی و صورت ما عالی و پست
آن زمان نیز که گردیم غبار
بر در میکده خواهیم نشست
همه ذرات جهان میبینیم
به هوایت شده خورشید پرست
بود در بند تعلق، سلمان
به کمند تو در افتاد و برست
ذرهای بود و به خورشید رسید
قطرهای بود و به دریا پیوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زندگی پرهیجان و عشق به میخوارگی میپردازد. او خود را در جایگاه خراباتچی و بادهپرست معرفی میکند و از حال و هوای عشق و مستی در مکانهای شبانه سخن میگوید. شاعر بر این نکته تأکید میکند که در زندگی رندی، عشق و قلاشی وجود دارد و این شرایط هم به زیبایی و هم به زشتی منتهی میشود. او میگوید که حتی زمانی که خاک شدیم، باز هم به یاد میکده و عشق خواهیم بود و به جستجوی حقیقت و زیباییهای عالم ادامه خواهیم داد. در نهایت، شاعر به مفهوم رشد و رسیدن به مقصد نهایی میپردازد، که بیانگر سفر معنوی و تحول است.