غزل شمارهٔ ۳۸۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی
که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی
اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی
به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی
ز باغ او اگر بویی دماغت تازه گرداند
هوای باغ نگذارد که در کاشانه بنشینی
تو اصلی زاده روحی به وصل خود چه پیوندی
چرا از خویشتن بگریزی و با بیگانه بنشینی
تو را چون پر طاوسان عرشی فرش میگردد
کجا شاید که چون بومان درین ویرانه بنشینی؟
بیا بر چشم من بنشین جمال روی خود را بین
به دریا در شو ار خواهی که با دردانه بنشینی
تو خورشیدی کجا شاید که روی از ذره برتابی؟
تو خود شمعی چرا باید که با پروانه بنشینی
گر او چون شمع در کشتن نشاند در سر پایت
نشان مردی آن باشد که تو مردانه بنشینی
به فردا دم مده زاهد مرا کافسانه میخواهی
تو با او تا به کی سلمان بدین افسانه بنشینی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی عشق و ارتباط با دوست و معشوق میپردازد. او از صوفی میخواهد که نشانهای از عشق واقعی را درک کند و از روایتی که در آن تنها به عبادت و زهد پرداخته میشود، رهایی یابد. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره کرده و میگوید که انسان باید با عشق و شور زندگی کند و از ارتباط با بیگانگان دوری کند. او از زاهد میخواهد که از افسانهها فاصله بگیرد و به حقیقت عشق واقعی توجه کند. پیام کلی شعر اشتیاق به وصال و اهمیت عشق در زندگی است.