غزل شمارهٔ ۳۸۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی
سر زلف سیه دیدم در افتادم به سودایی
چو آب آشفته میگردم به هر سو تا کجا روزی
سعادت در کنار من نشاند سرو بالایی
ملامت گو برو شرمی بدار آخر چه میخواهی
ز جان غرقه عاجز میان موج دریایی
نمیداند طبیب ای دل دوای درد عاشق را
ز من بشنو که این حکمت شنیدستم ز دانایی
طریق عشقبازان است پیش دوست جانبازی
بیا ای جان اگر داری سر و برگ تماشایی
مرا جانی و من تا کی توانم زیست دور از تو
تن مسکین من جایی و جان نازنین جایی
چرا امروز کارم را به فردا میدهی وعده
پس از امروز پنداری نخواهد بود فردایی
ز زلفت دل طلب کردم مرا گفتا برو سلمان
پریشانم کجا دارم سر هر بی سر و پایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و درد ناشی از دوری میپردازد. شاعر از عشق و زحمتهای آن میگوید و بیان میکند که عشقش او را در بحرانی از احساسات غرق کرده است. او میخواهد بگوید که عشق او باعث شده که زندگیاش به شدت مختل شود و در جستجوی محبوبش به هر سو میرود. شاعر همچنین به ناامیدی و بیپناهی عاشق در مقابل مشکلات عشق اشاره میکند و از محبوبش میخواهد که به او توجه کند و فاصلهها را کم کند. در نهایت، او از درد و عذاب عشق شکایت میکند و ناتوانی خود را در دوری از محبوبش ابراز میکند.