غزل شمارهٔ ۳۸۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کشیده کار ز تنهایم به شیدایی
ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی
ز بس که داده قلم شرح سرنوشت فراق
ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی
مرا تو عمر عزیزی که رفتهای ز سرم
چه خوش بود اگر ای عمر رفته بازآیی
زبان گشاده کمر بستهایم تا چو قلم
به سر کنیم هر آن خدمتی که فرمایی
به احتیاط گذر بر سواد دیده من
چنانچه گوشه دامن به خون نیالایی
چه مرد عشق توام من درین طریق که عقل
درآمدست به سر با وجود دانایی
درم گشایی که امید بستهام در تو
در امید که بگشاید ار تو نگشایی
به آفتاب خطای تو خواستم کردن
دلم نداد که هست آفتاب هر جایی
سعادت دو جهان است دیدن رویت
زهی سعادت اگر زانچه روی بنمایی!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تنهایی و عشق است. شاعر از غم و وحشتهایی که در زندگی خود تحمل میکند، سخن میگوید و به فقدان معشوق اشاره میکند. او ابراز امیدواری میکند که زندگی دوباره به معشوقش برگردد و در عین حال برای خدمت به او آمادگی دارد. شاعر تأکید میکند که عشقش بر عقل غلبه کرده و امیدوار است که معشوقش به او توجه کند و زیباییاش را در برابرش نمایان کند، چرا که دیدن روی او را بزرگترین سعادت میداند.