نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۵ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چشم داریم که دلبستگی بنمایی

دل ما راست فرو بستگی، بگشایی

تو کجایی که منت هیچ نمی‌بینم باز؟

باز هر جا که نظر می‌کنمت، آنجایی

دل فرزانه من تا سر زلف تو بدید

سر برآورد به آشفتگی و شیدایی

این چه خشم است که رفتی و نمی‌آیی باز؟

عمر باز آیدم ای عمر اگر باز آیی

نتوانتم نظر از زلف تو بر بست که هست

چشم بیمار مرا عادت شب پیمایی

گو مینداز نظر بر رخ منظور دگر

آنکه چون چشم منش نیست دل دریای

تو مرا آینه جانی و در عین صفا

بمن ای آینه روی از چه سبب ننمایی

ای تو با جمله و تنها ز همه فی‌الجمله

نور چشم منی و جان و دل تنهایی

زلف را گوی که در گردن من دست مکن

این بست نیست که سر در قدمم می‌سایی؟

پخت سودای سر زلف تو سلمان عمری

لاجرم گشت به هم برزده و سودایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عاشقانه و دلتنگی را در کلمات زیبا و پرشور بیان می‌کند. شاعر از معشوق خود خواسته است که در دلش دلبستگی و شوری را به وجود آورد، در حالی که خودش در اضطراب و شیدایی غرق است. او از دوری معشوق ابراز نارضایتی می‌کند و می‌گوید که نمی‌تواند از زیبایی‌های او دل بکند و همیشه در فکر اوست. شاعر به معشوق می‌گوید که مانند آینه‌ای است که در آن خود را می‌بیند و از او می‌خواهد که خود را نشان دهد. در نهایت، شاعر اعتراف می‌کند که عشق به زلف معشوق، سال‌ها او را به شور و التهاب انداخته و حالتی مضطرب ایجاد کرده است.