نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به دست باد گهگاهی سلامی می‌رسان یارا

که از لطف تو خود آخر سلامی می‌رسد ما را

خُنُک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش

مجال خاک بوسی هست و ما را نیست آن یارا

شکایت‌نامهٔ شوق تو را بر کوه اگر خوانم

ز رقت چشمه‌ها گردند گریان سنگ خارا را

ز رفتن راه عاجز کرد و ره را نیست پایانی

اگر کاری به سر می‌شد، ز سر می‌ساختم پا را

ز شرح حال من، زلف تو طوماری است سر بسته

اگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سودا را

شب یلداست هر تاری ز مویت، وین عجب کاری

که من روزی نمی‌بینم، خود این شب‌های یلدا را

به فردا می‌دهی هر دم، مرا امید و می‌دانم

که در شب‌های سودایت، امیدی نیست فردا را

نسیم صبح اگر یابی، گذر بر منزل لیلی

بپرسی از من مجنون، دل رنجور شیدا را؟

ور از تنهایی سلمان و حال او خبر پرسد

بگو بی‌جان و بی‌جانان، چه باشد حال تنها را؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل فوق در مورد احساساتی عمیق و عاشقانه سخن می‌گوید. شاعر به دوستان خود گزارشی از احوالات عاشقانه‌اش می‌دهد و از عشق و دوری معشوقش شکایت می‌کند. او به باد و نسیم صبح سفارش می‌کند تا سلامی از او به معشوق برسانند و از حسرت و غم شدید خود می‌گوید. شاعر از زلف معشوق اشاره می‌کند که زندگی‌اش را پر کرده و شب یلدا را نماد دوری و تنهایی خود تلقی می‌کند. در نهایت، او حال و روز خود را در غیاب معشوق توصیف می‌کند و از احساس تنهایی و بی‌کسی خود می‌نازد. در کل، شعر بازتاب‌دهنده‌ی عمق احساسات عاشقانه و درد فراق است.