غزل شمارهٔ ۵۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شب است و بادیه و دل، فتاده از راه است
ز چپ و راست، مخالف، ز پیش و پس، چاه است
مقام تهلکه است این ولی منم، فارغ
ز کار دل، که به دلخواه یار دلخواه است
مرا سری است که دارم، بر آستانه تو
نهادهایم به پیش تو هرچه در راه است
به وصل قد تو دارم بسی امید ولیک
قبای عمر به قد امید، کوتاه است
به عکس طالب منصب، شویم خاک درت
از این رفیع تر آخر چه منصب و راه است؟
که آورد به تو احوال دیده و دل من؟
که پیک دیده، سرشک و رسول دل، آه است
منور است به مهر تو، سینه عشاق
بلی زجانب مهر است، هرچه در ماه است
پس از فراق تو گر بنده، زنده خواهد ماند
بحق وصل تو کان زیستن، به اکراه است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر در فضایی شبانه و بیابانی احساس تنهایی و ناامیدی میکند. او در بین موانع و چالههای راه، به یاد معشوقش است و از تهدیدات و خطرات بیتوجه است، زیرا تا حدودی به وصال او امید دارد. شاعر به معشوقش نزدیک شده و همه چیزش را فدای او کرده است. او امید دارد که از زیبایی معشوق بهرهمند شود، اما میداند که عمر او به اندازه امیدش کوتاه است. همچنین او از مقام و منزلتی که در نزد معشوقش به دست آورده، راضی است و این را بالاتر از هر منصب دیگری میداند. در نهایت، او در فراق معشوقش میگوید اگر زنده بماند، فقط به خاطر عشق و وصال اوست و بدون آن زندگی برایش سخت و طاقتفرساست.