غزل شمارهٔ ۶۵ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نه ز احوال دل بیخبرانت، خبری است
نه به سر وقت جگر سوختگانت، گذری است
گفتهای، باد صبا با تو بگوید، خبرم
این خبر پیش کسی گو، که شبش را سحری است
بر سرم آنچه ز تنها و فراقت، شبها
میرود با تو نگویم، که در آن دردسری است
نظر من همه با توست، اگر گه گاهی
نکنم دیده به سوی تو درآنم، نظری است
ای دل از منزل هستی، قدمی بیرون نه
به هوای سر کویش، که مبارک سفری است
هر که خاک کف پایت نکند، کحل بصر
اعتقاد همه آن است که او بی بصری است
تو برآنی که بود جز تو کسی سلمان را
او بر آن نیست که غیر از تو به عالم، دگری است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر حال و هوای دلتنگی و دوری از محبوب است. شاعر از بیخبری دیگران از احساساتش سخن میگوید و اینکه هیچکس به درد و رنج او وقوف ندارد. او در آرزوی شنیدن خبری از محبوبش است، ولی میداند که دردهایش را نمیتواند برای کسی بازگو کند. شاعر همچنین به ارتباط عمیق خود با محبوب اشاره میکند و میگوید حتی اگر نگاهی به محبوب نکند، در دلش همیشه او را دارد. بنابراین در نهایت، بزرگترین آرزوی او بودن در کنار محبوب و تجربه سفر به دنیای عشق است. شاعر تأکید میکند که شناخت واقعی و بصیرت در عشق به محبوب متبلور میشود.