غزل شمارهٔ ۶۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مشنو، که مرا از درت، اندیشه دوری است
اندیشه اگر هست، ز هجران، نه ضروری است
دور از تو سرش باد ز تن دور، به شمشیر
آن را که به شمشیر ز کویت، سر دوری است
ما یار نخواهیم گرفتن، به دو عالم
غیر از تو تو آن گیر، که عالم همه حوری است
با آتش عشق تو، کجا جای قرار است
با این دل دیوانه، کرا برگ صبوری است
بلبل ز صبا، عشق بیاموز، که عمری
جان داده و خشنود، به بوی از گل سوری است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به دوری از معشوق و دشواریهای آن میپردازد. او میگوید که اگر اندیشهای وجود دارد، نتیجه هجران است و دوری از معشوق به او شدت میدهد. شاعر اعلام میکند که به جز معشوق، هیچ چیز دیگری برای او ارزش ندارد. عشق آتشین او جایی برای آرامش نمیگذارد و دلش از دیوانگی پر است. او از بلبل میخواهد که عشق را از صبح ببیاموزد، زیرا بلبل عمرش را برای بوی گل فدای عشق کرده است. در کل، شعر به شدت عاشقانه و پر از احساس فراق است.