غزل شمارهٔ ۹۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر غمی است مرا بر دل، از غمش غم نیست
مباد شاد، بدین غم، دلی که خرم نیست
همه جهان، به غمش خرمند و مسکین ما
کزان صنم به غمی، قانعیم و آن هم نیست
حسد برم که چرا دیگری خورد غم تو
مرا به دولت عشق تو، گرچه غم کم نیست
مرا که زخم جفا خوردهام، دوا فرما
به ضربتی دگرم، کاحتیاج مرهم نیست
دلم که دست به حبل المتین زلف تو زد
ز ملک کوته عمرش، چه غم، که محکم نیست
مجوی محرم و همدم طلب مکن، سلمان
که در دیار تو، محرم نماند و همدم نیست
مگو به باد، غم دل که باد را در دل
اگرچه آمد و شد هست، لیک محرم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوه شاعری است که در غم معشوق خود غرق است. شاعر میگوید که اگرچه غمهای زیادی دارد، اما بر دلش از غمهای دیگران غمی نیست. او نسبت به خوشیهای دیگران حسادت میکند و به دنبال درمان دردهای خود است. در انتها، شاعر به تنهاییاش و نبود همدم در کنار خود اشاره میکند و میگوید که در دیار عشق، کسی نمیتواند او را درک کند و به او نزدیک شود. در مجموع، این شعر به تنهایی و درد عاشقانه میپردازد.