نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قطعه شمارهٔ ۴۰ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مشیر ملک و صلاح زمانه عزالدین

که هر چه هست به جز خدمت تو نیست صلاح

هرآنچه بر دل خصمت گذشته کج بوده

مگر به روز نبرد تو در سهام و رماح

به هر زمین که گذر کرده باد آبادی

نسیم معدلتت جسته از مهب ریاح

بزگوارا یک شمه بشنو از حالم

که چیست بر دلم از گردش صباح و رواح

جماعتی چه جماعت سه چار بی سر و بن

همه به خصمی من بر کشیده قلب و جناح

بر آن امید نشسته که خون من ریزند

که هر چه بود به جز خونشان نبود مباح

بجز هنر همه جرمم دعای دولت توست

که عقد منتظمش کرد روزگار و شاح

به دولت تو بر آرم دمارشان از سر

مرا زبان چو خنجر کفایت است صلاح

تو دیرمان به جهان و جهانیان که تو را

بدین به خلق فرستاد رازق فتاح

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر متعلق به مشیر ملک و صلاح زمانه عزالدین است که به بیان احساسات و وضعیت خود می‌پردازد. شاعر در این شعر به جایگاه خود در خدمت به دیگران اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هر چیزی جز خدمت به محبوبش اهمیت ندارد. او از مشکلاتی که بر دل دشمنانش می‌گذرد سخن می‌گوید و به جنگ و نبردهای پیشین اشاره می‌کند. همچنین، به تاثیر مثبت شخصیتش در زندگی دیگران و امید دشمنانش به خونریزی اشاره دارد. شاعر به حمایت از دولت و ملت خود تاکید می‌کند و بیان می‌دارد که دعاهای او تنها جرمش هستند، در حالی که هنر و توانایی‌اش در مبارزه برای بهبود وضع موجود و مقابله با دشمنان، مهم‌تر است. او در نهایت از قدرت و حکمت محبوبش می‌گوید که موجب هدایت و روزی دیگران شده‌است.