قطعه شمارهٔ ۷۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خسروا یاد میکنم هر دم
به سر تخت خسروی سوگند
که به همراهی مواکب شاه
هست چون دیدهام دل اندر بند
چشم زخمی رسید ناگاهم
درد چشمم ز راه باز افکند
خواستیم تا کنم به دیده و دل
خدمتت منع کرد بخت نژند
دل به کلی ز خویش برکندم
دیده را بر نمیتوانم کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با یادآوری خسرو، به عشق و دلدادگی خود نسبت به او اشاره میکند. او به سوگند بر تخت خسروی قسم میخورد و از دل در بند و چشم زخمی که بر او تاثیر گذاشته سخن میگوید. شاعر میخواهد به معشوق خود خدمت کند، اما بخت و سرنوشت او را از این کار محروم میکند. او از عشقی عمیق صحبت میکند که دلش را از خود جدا کرده، ولی نمیتواند چشمش را از محبوبش برگیرد.