بخش ۱۲ - قطعه سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بجز از آتش دراز زبان
بجز از خامه زبان کوتاه
کس نیارست کرد در عالم
دو زبانی و سرکشی با شاه
لاجرم خاکسار و سرگردان
آن به تون رفت و این به آب سیاه
در آن اندیشه مه بگداخت تن را
که بندد بر سمندش خویشتن را
خیالی چند کج باشد کزین عار
توان بستن بر اسب او به مسمار
عقابش را چو شد زاغ کمان جفت
به وصف الحال نیز این شعر میگفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بررسی موضوع دوگانگی زبان و بیوفایی در برابر قدرت میپردازد. شاعر بیان میکند که هیچکس نمیتواند در این دنیا با دو زبان زندگی کند و با شاه بیسبکی کند. در نهایت، انسانها به دو سرنوشت مختلف تقسیم میشوند؛ یکی به آتش و دیگری به آب. شاعر همچنین به این فکر میکند که چگونه میتواند خود را از این وضعیت جدا کند، درحالیکه در نهایت، هیچ راهی برای فرار از عار و ننگ وجود ندارد. در پایان، شاعر به وضعیت عقابی اشاره میکند که به زاغی تبدیل شده و بیانگر تغییر وضعیت و ناشایستگی است.