بخش ۴۳ - از خمار باز آمدن جمشید سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ملک در خواب صوت چنگ بشنید
چو باد صبحدم بر خود بخندید
خمار آلوده سر برداشت از خواب
شراب و آب و مطرب دید و مهتاب
چو مه بیدار شد خورشید برجست
خرامان شد به برج خویش بنشست
صبا میداد بویی از بهارش
سمن را بود رنگی از نگارش
مهی خورشید رویش دید بی جان
روان این مطلعش سر بَرزَد از جان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ملک در خواب صدای چنگی را شنید و چون بادی در صبح به خود خندید. او که خوابآلود بود، از خواب بیدار شد و شراب، آب، مطرب و مهتاب را دید. وقتی ماه بیدار شد، خورشید نمایان گشت و او به آرامی به برج خود بازگشت. نسیم بوی بهار را میداد و گل سمن رنگی زیبا داشت. ماه خورشید را بیجان دید و این تصاویر از عمق جان او سر برآوردند.