بخش ۵۴ - غزل سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / جمشید و خورشید / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خواهم که امشب خدمتی چون ساغر اندر خَور کنم
کاری که فرمایی مرا فرمان به چشم و سر کنم
چون عکس خورشید از هوا روزی که افتم در برت
گر در ببندی خانه را، از روزنت سر بر کنم
چون شمع من در انجمن میریزم آب خویشتن
از دست خود شاید که من خاک سیه بر سر کنم
ار درد سودایت هنوز این کاسهٔ سر پر بود
فردا که از خاک لحد چون لاله من سر بر کنم
لاف هواداری زدم با آفتابی لاجرم
چون ذره میگردم به جان تا خدمتش درخَور کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و محبت خود نسبت به معشوق صحبت میکند. او خواستههای خود را برای خدمت به معشوق بیان میکند و بیان میکند که هر کاری از او خواسته شود، با کمال میل انجام خواهد داد. شاعر خود را همچون شمعی میبیند که در جامعه میسوزد و حاضر است همه چیز را برای معشوق فدای کند. او همچنین به درد و رنج عشق خود اشاره میکند و از آن میگوید که اگرچه این درد وجودش را پر کرده، اما همچنان آماده است تا در کنار معشوقش باشد و خدمت کند. در نهایت شاعر به حالت خضوع و بندگی خود در برابر معشوق اشاره دارد و ابراز میکند که برای رضایت او حاضر است تلاش کند.