نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ صامت بروجردی

صامت بروجردی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنان به سوخت شرار غم تو جان مرا

که باد می‌نبرد مشت استخوان مرا

تنم ز ضعف چنان شد که کهربا یک دم

چون کاه جذب کند جسم ناتوان مرا

حدیث مهر و وفای تو کم نخواهم کرد

چون شمع گر ببری هر نفس زبان مرا

در این چمن منم ای مرغ کز سیه روزی

نخست برق فنا سوخت آشیان مرا

مکن به بلبل زار این قدر ستم ترسم

روم ز باغ و دگر نشنوی صدای مرا

اگرچه در طلبش جا ندهم خوشم که به دهر

نشان نداد کس آن یار بی‌نشان مرا

به خنده گفت برو (صامتا) فسانه مخوان

هزار همچو تو نتوان کشد کمان مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر، از درد و غم ناشی از عشق سخن می‌گوید که جانش را به‌سختی می‌آزارد. او خود را مثل کهربایی توصیف می‌کند که به خاطر ضعف، به آسانی جذب می‌شود. وفاداری و محبتش به معشوق را فراموش نخواهد کرد و حتی اگر زبانش را ببندند، همچنان گریه‌اش ادامه خواهد داشت. در دل این چمن، او همچون پرنده‌ای است که به خاطر روزهای سیاه گذران، آشیانه‌اش را از دست داده است. او از ستم بلبل (شاعر دیگر) می‌ترسد و در پی این است که صدای او را نشنود. علی‌رغم این درد و جستجوی محبوبش، خوشحال است که هیچ‌کس در دنیا نتوانسته نشانه‌‌ای از آن معشوق بی‌خبر ارائه دهد. در پایان، کسی به او می‌گوید که به سکوتش ادامه دهد و داستانش را نقل نکند، چرا که هزاران نفر نمی‌توانند بار او را تحمل کنند.