شمارهٔ ۳۹ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر زمان بویی از آن جعد سمنسا میرسد
تازه جانی بر روان مرده ما میرسد
شکوه از جور تو کردن دلپسند عقل نیست
خیر محض است آنچه از مولی به مولی میرسد
در بر نادان جفا باشد ولی عین وفاست
آنچه بر مجنون صحرایی ز لیلی میرسد
اوفتاد آوازهام در عشقت از عالم بلی
سیل خاموش نماید چون به دریا میرسد
شکر احسانت که تا ننهاده دردی روی من
درد دیگر درد را بهر مدارا میرسد
نقد باشد در بر ما وعده فرادی تو
گر که گویند آخر نسیه به دعوا میرسد
درد از پهلوی (صامت) فیض چندانی نبرد
بینصیبست آنکه در آخر به یغما میرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و احساسات عمیق و دردهایی است که به همراه آن میآید. شاعر بیان میکند که هر بار بویی از معشوقش به مشام میرسد، جان تازهای به او میدهد. او به این نکته اشاره میکند که گلایه از سختیها و مشکلاتی که از معشوق ستمگر میرسد، عاقلانه نیست؛ زیرا آنچه از خدا میرسد، خیر است. شاعر بیان میکند که برای نادان ممکن است ظلم به نظر برسد، اما در حقیقت آرامش در وفاداری به معشوق نهفته است. صدای عشق او در جهان طنینانداز شده و مانند سیل به دریا میریزد. او در عین حالی که از محبت معشوقش شکرگزاری میکند، به دردهایی اشاره میکند که هنوز حس نکرده و درد دیگری که باید تحمل کند. شاعر به وعدههای عاشقانه اشاره دارد که ممکن است در ابتدای رابطه نسیه به نظر برسد اما در نهایت به حقیقت میرسد. در نهایت، او میگوید که بینصیب کسی است که در نهایت به یغما میرسد و از عشق حقیقی محروم مانده است.