نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ صامت بروجردی

صامت بروجردی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

هجوم غم رسید اندر دل و راه فغان گم شد

مران ای ساربان محمل که امشب کاروان گم شد

مگر مرغی‌ رها گردید از کنج قفس دیگر

که از نالیدن او دست و پای باغبان گم شد

ترا گفتم مپیچ ای مرغ دل بر زرف پرچینش

ز من نشنیدی و روز تو شب شد آشیان گم شد

موخونم ریختی دیگر چرا کردی تو پا مالش

زدی بر هم صف مژگان و قاتل از میان گم شد

زدی تا بیرق بیداد را در ملک نیکویی

نشان مهر و بنیاد محبت از جهان گم شد

به منع بی‌دلان ناصح چرا بیهوده می‌کوشی

دلی گر بود ما را بر سر زلف بتان گم شد

ز بس می‌کرد (صامت) آرزوی راه گمنامی

کنون از بی‌نشانی‌های یار از وی نشان گم شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غمی عمیق و گم شدن آرامش و عشق در دل خود سخن می‌گوید. او به ساربان می‌گوید که کاروانش گم شده و از موانع و مشکلات زندگی غمگین است. تشبیه مرغی که از قفس فرار کرده، نمادی است از آزادی و رهایی که دیگر وجود ندارد و ناله‌های او به باغبان، افسردگی و ناامیدی را نشان می‌دهد. شاعر از عشق خود و تلاش برای حفظ آن صحبت می‌کند، اما احساس می‌کند همه‌چیز گم شده و امیدش به محبت از دست رفته است. در نهایت، او اشاره می‌کند که امیدها و آرزوهایش در گمنامی و تنهایی محو شده‌اند.