شمارهٔ ۴۷ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
کسی که در صف مستان به احتراز نشیند
چه قابل است که در بزم اهل راز نشیند
بپای خیز و در این شهر غارت دل و دین کن
تو را که گفت نشین تا که فتنه باز نشیند
سعادت ابدی چون نوشته بر پیر تیرت
بهر دلی که نشیند بگو به ناز نشیند
همای عشق چون آگاه بود ز سلطنت فقر
همیشه بر سر رندان پاکباز نشیند
محبت است که باید چو روح از تن محمود
برون شود بسر طره ایاز نشیند
به هر طرف نکند جلوهگر جمال تو از چیست
گهی بدیر و گهی بر در حجاز نشیند
دگر مگوی ز زلفش که دام جمله دلهاست
کزین مقدمه (صامت) سخن دراز نشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در عشق و محبت و جایگاه افرادی میپردازد که از دنیای مادی و ظاهری فاصله میگیرند. شاعر به توصیف فردی میپردازد که از غفلت و مستانهگی دوری میجوید و به اهمیت نشستن در جمع اهل راز اشاره میکند. او به اهمیت عشق و محبت به عنوان نیرویی که جان را آزاد میکند، تأکید میکند. در نهایت، شاعر به زیبایی و جاذبهای که وجود محبوب دارد، اشاره میکند و به تأثیر عواطف و روابط انسانی میپردازد.