شمارهٔ ۴۹ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من نمیگویم چرا با دوستانت کین بود
خود بگوی ای نازنین شرط محبت این بود
حال دلهای شهیدان غمت از لاله پرس
کوس راپایش ز داغ دوستی رنگین بود
تیر تو نگذاشت دیگر آرزویی در دلم
منت از وی تا قیامت بر دل خونین بود
زیر تیغت گر که خندیدم عجب ناید تو را
آب شمشیرت زبس ای نوش لب شیرین بود
خوش رسیدی وقت مردم بر سرم آری خوشست
شمع رویت جانسپاری را که در بالین بود
بس بود افسوس قاتل بهر قتلم خونبها
گر ترا ای شوخ رحمی بر دل سنگین بود
دستها را از تاسف بهر (صامت) رنجه کن
گریه از شمع لازم بهر درد دین بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و پیچیدهای اشاره میکند که ناشی از محبت و دوستی است. او از رابطه خود با دوستانش صحبت میکند و از غم و اندوهی که به خاطر جدایی یا خیانت احساس میکند، سخن میگوید. شاعر به درد دل شهیدان و رنجهای ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که تیر عشق برای او آرزویی باقی نگذاشته است. او به حالت ناخوشایند خود و مسئولیت قاتل اشاره میکند و از احساساتش نسبت به او صحبت میکند. در نهایت، شاعر به نیاز او به اندوه و گریه به خاطر دردهای عاطفی و مذهبی اشاره میکند. به طور کلی، شعر درباره غم و عشق و تأثیرات عمیق آنها بر روح انسان است.