شمارهٔ ۵۲ صامت بروجردی
صامت بروجردی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از قفس راندی و گفتی رو که آزادی دگر
تا مرا سازی اسیر دام صیادی دگر
بهر من آسودگی در بند بهتر حاصل است
تا نیفتد دیدهام بر سرو آزادی دگر
با همه سرعت مگر چون من به زلفت شد اسیر
گرنه از کویت وزان نبود چرا بادی دگر
دوش اسم دانه خال تو آمد بر زبان
نشنوم از مرغ دل امروز فریادی دگر
نیر بر چشمم زن و چشم خود از بیگانه بند
کشته خود را مده بر دست جلادی دگر
از وفا نبود که شیرین بعد مرگ کوهکن
دل نهد بر عشقبازیهای فرهادی دگر
(صامتا) دس ادبیت داده این طلب اللسان
می مجو این رتبه از تادیب استادی دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس بندگی و اسیری صحبت میکند که حتی از آزادی میخواهد. او به این نکته اشاره میکند که آسایش در بند بودن برایش بهتر از آزادی است، چرا که او را به عشق معشوقش وابسته کرده است. شاعر بیان میکند که گرچه او در عشق گرفتار شده، اما هدیهای از مرگ بر دست کسی که او را میکشد نمیخواهد. همچنین، اشاره میکند که وفا و صداقت در عشق واقعی وجود ندارد و از دیگران نمیخواهد که به او درس وفا دهند. در نهایت، او به نوعی طلب محبت و ادب از معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که این خواستهاش به نوعی آموخته و تربیت شده است.