نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد

ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد

اگر زمانه ندارد ترا مساعد من

زمانه‌را و تو را کی توان مساعد کرد

جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا

همی گذارم با آب چشم و با رخ زرد

همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو

به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد

من آن کسم که مرا عالمی پر از خصمند

همی برآیم با عالمی به جنگ و نبرد

گر از تو عاجزم این حال را چگونه کنم

به پیش خصمان مردم به پیش عشق نه مرد

روان و جانی و مهجور من ز جان و روان

به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد

اگر جهان همه بر فرق من فرود آید

به نیم ذره نیاید به روی من برگرد

دریغم آنکه به فصل بهار و لاله و گل

به یاد روی تو درد و دریغ باید خورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و دردناکی است که گوینده نسبت به معشوق خود دارد. او از جدایی و دوری شاکی است و بیان می‌کند که حتی اگر زمانه هم با او مساعد نباشد، باز هم نمی‌تواند محبت معشوقش را فراموش کند. او در حال جنگ با احساسات خود و جهان است و به عقیده‌اش، درد و رنج او تنها به خاطر محبت به معشوقش است. در نهایت، گوینده ابراز تاسف می‌کند که در فصل بهار و شکوفایی، به یاد معشوق خود همچنان باید رنج ببرد.