شمارهٔ ۱۴۰ سنایی
سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید
عاشقی از جان من نسبت آدم برید
در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت
حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید
قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان
گشت ز ما منقطع هر که به ما در رسید
مشکل درد مرا چرخ نداند گشاد
محمل عشق مرا خاک نیارد کشید
ای پسر از هر چه هست دست بشوی و برو
راه خرابات گیر رود و سرود و نبید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان تجربه عاشقی میپردازد. او میگوید که عشق در دلش شعلهور شده و او را از دنیا و انسانیت جدا کرده است. در این حالت عاشقی، واژهها و بیانها برایش بیفایده میشوند و هویتش ناگهان محو میگردد. او احساس میکند که هر کسی که به او نزدیک شود، از او دور میشود و دردش برای هیچکس قابل درک نیست. در نهایت، شاعر به پسر توصیه میکند که از هر چیزی که هست، دست بردارد و به سوی خرابات (محلهای خراب و عشق) برود و به سرود و خوشی بپردازد.