نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هر که در بند خویشتن نبود

وثن خویش را شمن نبود

آنکه خالی شود ز خویشی خویش

خویشی خویش را وطن نبود

من مگوی ار ز خویش بی خبری

زان که از خویش مرده من نبود

در خرابات هر که مرد از خویش

تن او را ز من کفن نبود

ارنه‌ای مرده هر چه خواهی گوی

از همه جز منت سخن نبود

با سنایی ازین خصومت نیست

زین خصومت ورا حزن نبود

مست باش ای پسر که مستان را

دل به تیمار ممتحن نبود

راستی را همی چو خواهی کرد

نیستی جز هلاک تن نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مفهوم وابستگی و خودشناسی می‌پردازد. شاعر می‌گوید که کسانی که از خود و حقیقت درونیشان آگاه نیستند، نمی‌توانند به درستی به خود وابسته باشند. او تأکید می‌کند که فرد باید از خویشتن خویش آگاه باشد تا بتواند حقیقت وجودش را درک کند. اگر کسی از خود بی‌خبر باشد، مرده‌ای بیش نخواهد بود. همچنین، اشاره می‌کند که در زندگی لازم است از قید و بندهای غیرضروری آزاد شویم و به جای این‌که به نگرانی‌های دنیوی بپردازیم، به حقیقت وجود خویش توجه کنیم. در نهایت، شاعر می‌خواهد تأکید کند که فقط کلامی ارضا کننده و حقیقت‌جو باید گفت و از هرگونه مصلحت‌گویی بی‌فایده پرهیز کرد.