شمارهٔ ۱۸۴ سنایی
سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دلبر من عین کمالست و بس
چهرهٔ او اصل جمالست و بس
بر سر کوی غم او مرد را
هر چه نشانست وبالست و بس
در ره او جستن مقصود از او
هم به سر او که محالست و بس
از همه خوبی که بجویی ز دوست
بوسه ای از دوست حلالست و بس
چند همی پرسی دین تو چیست
دین من امروز سوالست و بس
نزد تو اقبال دوامست و عز
نزد من اقبال زوالست و بس
حالی یابم چو کنم یاد ازو
دین من آن ساعت حالست و بس
پرده منم پیش چو برخاستم
از پس آن پرده وصالست و بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر معشوق خود را از همه کمالات و زیباییها میداند و تأکید میکند که هر چیزی که جز عشق او جستجو شود، بیفایده است. عشق او برای شاعر به معنای واقعی دین و زندگی است و حالتی معنوی به او میبخشد. او همچنین اشاره میکند که در نزد معشوق خوشبختی و اعتلای دائمی وجود دارد، در حالی که در زندگی خود او این خوشبختی به زوالی میانجامد. در نهایت، شاعر به وصال و نزدیکی به معشوق و تأثیر آن بر حالات روحیاش میپردازد.