نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۲ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

به دردم به دردم که اندیشه دارم

کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم

به وقتی که دولت بپیوست با من

بپیوست هجرش به غم روزگارم

که داند که حالم چگونست بی تو

که داند که شبها همی چون گذارم

خیالش ربودست خواب از دو چشم

گرفتنش باید همی استوارم

ز من برد نرمک همی هوشیاری

کنون با غم او نه بس هوشیارم

اگر غمگنان را غم اندر دل آمد

چرا غمگنم من چو من دل ندارم

چون آن گوهر پاک از من جدا شد

سزد گر من از چشم یاقوت بارم

وگر من نپایم به آزاد مردی

ببینند مردم که چون بی قرارم

همی داد ندهد زمانه مهان را

اگر داد دادی نرفتی نگارم

چو من یادگارش دل راد دارم

دهد هجر گویی به جان زینهارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و جدایی صحبت می‌کند و به احساسات عمیق خود نسبت به کسی که برایش عزیز است، اشاره دارد. او به غم و اندوهی که ناشی از فقدان آن محبوب است، می‌پردازد و از بی‌خوابی‌ها و نگرانی‌هایش می‌گوید. شاعر احساس می‌کند که زندگی بدون آن محبوب بی‌معناست و جدایی از او به شدت بر روح و جانش تأثیر گذاشته است. او به این نکته اشاره دارد که دیگران نمی‌توانند درک کنند که او چقدر تحت فشار و ناراحت است و به شدت دلتنگ محبوبش است. در نهایت، او به تلاش خود برای تحمل این درد و غم اشاره می‌کند و می‌گوید که جدایی از آن معشوق باعث شده تا حالش بسیار بد باشد.