شمارهٔ ۸۹ سنایی
سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
روزی دل من مرا نشان داد
وز ماه من او خبر به جان داد
گفتا بشنو نشان ماهی
کو نامهٔ عشق در جهان داد
خورشید رهی او نزیبد
مه بوسه ورا بر آستان داد
یک روز مرا بخواند و بنواخت
و آنگاه به وصل من زبان داد
برداشت پیاله و دمادم
می داد مرا و بی کران داد
من دانستم که می بلاییست
لیکن چه کنم مرا چو ز آن داد
از باده چنان مرا بیازرد
کز سر بگرفت و در میان داد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل خود میگوید که او را به عشق و معشوقهاش راهنمایی کرده است. معشوقهشان با زیبایی و جذابیت خود، دل شاعر را پر کرده و او را به وجد آورده است. شاعر میگوید که معشوق با تماس و نوازش خود، او را به وصال میخواند و با محبتش دل او را تسخیر میکند. او همچنین اشاره میکند که با نوشیدن می، حالش دگرگون میشود و با وجود آگاهی از خطرات عشق، نمیتواند خود را کنترل کند. در نهایت، عشق و احساساتش چنان او را درگیر خود میکند که غرق در معشوق میشود و از عشق و میگساری لذت میبرد.