شمارهٔ ۱۷۳ سنایی
سنایی غزنوی / قصاید و قطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
پسری دیدم پوشیده قبای
گفتم او را که به نزدیک من آی
گفت من دیر بمانم نایم
گفتم او را که بیا ژاژ مخای
دیر کی مانی جایی که بود
سیم در دست و گروگان در پای
من اگر ایستادهام مسته
خویشتن گر نشستهای مستای
زان که تو فتنهای و من علمم
تو نشسته بهی و من بر پای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، راوی با پسری رو به رو میشود که لباس زیبایی به تن دارد. راوی از او میخواهد به نزدیکش بیاید، اما پسر میگوید که دیر میماند. راوی به او هشدار میدهد که درگیر حرفهای بیمعنی نشود و از او میپرسد چرا دیر میماند. سپس اشاره میکند که خود او در حال حاضر مست است، اما پسر در حالی که نشسته، خود را برتر میداند. در نهایت، راوی به تفاوت وضعیت و مقامشان اشاره میکند و او را به عنوان یک فتنه و خود را به عنوان علم معرفت معرفی میکند.