نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۲ - فی اشراق العشق سنایی

سنایی غزنوی / الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

این چنین خوانده‌ام که در بغداد

بود مردی و دل ز دست بداد

در رهِ عشق مرد شد صادق

ناگهان گشت بر زنی عاشق

بود نهرالمعلی این را باب

زن ز کرج آب دجله گشت حجاب

هر شب این مرد ز آتشِ دل خویش

راه دجله سبک گرفتی پیش

عبره کردی شدی به خانهٔ زن

بی‌خبر گشته او ز جان و ز تن

بادهٔ عشق کرده ویرا مست

وز وقاحت سباحه کرده به دست

چون براین حال مدّتی بگذشت

آتشِ عشق اندکی کم گشت

خویشتن را در آن میانه بدید

گرد چون و چرا همی گردید

بود خالی برآن رخان چو ماه

مرد در خال زن چو کرد نگاه

گفت کاین خال چیست ای مه‌روی

با من احوال خال خویش بگوی

زن بدو گفت کامشب اندر آب

منشین جان خود هلا دریاب

خال بر رویمست مادرزاد

آتش عشق تو شرر بنهاد

تا بدیدی تو خال بر رخ من

پر شدی زین جمال فرّخِ من

مرد نشنید و شد به دجله درون

به تهوّر بریخت خود را خون

غرقه گشت و بداد جان در آب

گشت جان و تنش در آب خراب

مرد تا بود مانده اندر سُکر

بود راه سلامت اندر شُکر

چون ز مستی عشق شد بیدار

کرد جان عزیز در سرِ کار

مرد را تا بُوَد شرر در دل

نبود مطلع به حاصل گل

چون شرر کم شود خبر یابد

آنگه از عقل خود خطر یابد

وانکه او مدّعی است در ره عشق

شیر او هست کم ز روبه عشق

هست در بند لقلقه مانده

از درِ معنی و خبر رانده

حال او حال آن جوان باشد

که خجل گشته از زنان باشد

نشنیدی که آن عزیزه چه گفت

چون برو مرد حال خود ننهفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره مردی در بغداد است که به عشق زنی به نام "نهرالمعلی" دلبسته می‌شود. او هر شب به سمت دجله می‌رود تا به خانه زن برسد و با وجود اینکه زن از عشق او بی‌خبر است، مرد به اشتباه خود را در عشق و حالتی مستی غرق می‌کند. وقتی در نهایت مرد به خود می‌آید، متوجه می‌شود که عشقش تنها بر پایه‌ی ظواهر بوده و او از حقیقت غافل بوده است. این مرد، مانند جوانی سرگشته از عشق، در نهایت با آگاهی از واقعیت، به اشتباهات خود پی می‌برد و از حال قبلی خود خجل می‌شود.