نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۱ - حکایت سنایی

سنایی غزنوی / الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گفت مردی ز ابلهی رازی

با یکی بدفعال غمّازی

مرد غمّاز پیش هر اوباش

راز آن مرد کرد یکسر فاش

طیره گشت ابله از چنان غمّاز

گفت با مرد کای بدِ بدساز

رازِ من فاش کردی ای نادان

همچو پرخاش پتک بر سندان

دل من کرد قصد پاداشن

افگنم در سرای تو شیون

نوحه دانم یکی به شست درم

وآنِ هفتاد نیز دانم هم

ضایع این رنج را بنگذارم

حق سعیت بوجه بگزارم

بی‌سبب مر مرا بیازردی

آنچه ناکردنی بُوَد کردی

به مکافات آن شوم مشغول

تا که از سر برون کنی تو فضول

رفت ناگه برو و زخمی زد

مرد غمّاز گشت کارش بد

مرد غمّاز کشته شد ناگاه

کار ابله ز خشم گشت تباه

پادشه مر ورا سبک بگرفت

عوض وی بکشت اینت شگفت

بی‌سبب خیره کشته گشت دو مرد

زانکه ناکردنی به جهل بکرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، مردی احمق به دلیل ابلهی‌اش راز خود را به یک مرد بدفعال (غماز) می‌گوید. این غماز راز او را به دیگران فاش می‌کند و مرد ابله از این کار خشمگین می‌شود. او تهدید می‌کند که برای غماز عواقبی خواهد داشت. ناگهان در نتیجه‌ی این تنش، مرد غماز کشته می‌شود و در نهایت هر دو مرد به دلیل جهل و نادانی در دام‌های ناشی از رفتارهایشان گرفتار می‌شوند. این داستان به پیامدهای بد رفتار نادرست و فاش کردن اسرار اشاره دارد.