بخش ۳۰ - حکایت در بیوفایی سنایی
سنایی غزنوی / الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
قصهای یاد دارم از پدران
زان جهاندیدگان پرهنران
داشت زالی به روستای تگاو
مَهسَتی نام دختری و سه گاو
نوعروسی چو سرو تر بالان
گشت روزی ز چشم بد نالان
گشت بدرش چو ماه نو باریک
شد جهان پیش پیر زن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی جز او نداشت دگر
زال گفتی همیشه با دختر
پیش تو باد مردنِ مادر
از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی به دیگش اندر کرد
ماند چون پای مقعد اندر ریگ
آن سر مرده ریگش اندر دیگ
گاو مانند دیوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزرائیل
بانگ برداشت از پی تهویل
کای مقلموت من نه مَهْسَتیم
من یکی زال پیر محنتیم
تندرستم من و نیَم بیمار
از خدا را مرا بدو مشمار
گر ترا مَهْسَتی همی باید
آنک او را ببر مرا شاید
دخترم اوست من نه بیمارم
تو او منت رخت بردارم
من برفتم تو دانی و دختر
سوی او رو ز کار من بگذر
تا بدانی که وقت پیچاپیچ
هیچکس مر ترا نباشد هیچ
بیبلا نازنین شمرد او را
چون بلا دید درسپرد او را
به جمال نکو ازو بُد شاد
به خیال بدش ز دست بداد
یار نبود که بر درِ زندان
چشم گریان و لب بود خندان
یارت آن باشد ار نیاری خشم
که ز سر بفکند برای تو چشم
گیرد ار پرسیش پسندیده
گفته ناگفته دیده نادیده
هرکه وقت بلا ز تو بگریخت
به حقیقت بدانکه رنگ آمیخت
صحبتش را مجو مرو بَرِ او
رَو ز روزن بجه نه از درِ او
من وفایی ندیدهام ز خسان
گر تو دیدی سلام من برسان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این داستان، زالی در روستای تگاو دختری به نام مهستی و سه گاو دارد. مهستی به زیبایی و لطافت معروف است و روزی که زال نگران او میشود و دلش آتش میگیرد، تصور میکند که مرگ نزدیک اوست. وقتی گاو زالک به شرطی به دیگ میافتد و زال او را به عزراییل تشبیه میکند، نگران میشود. زال از خداوند درخواست کمک میکند تا مهستی را نجات دهد و باور دارد که او تنها نیازش است. در نهایت، او به اشتباه سوءتفاهمی را تجربه میکند و با درک شرایط به وضوح میرسد که در زمان مشکلات، هیچکس در کنار او نیست. داستان به وفا و سایهنشینی در روابط انسانی اشاره میکند و تأکید میکند که وفاداری در مواقع سختی واقعی خود را نشان میدهد.