نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۰ - حکایت سنایی

سنایی غزنوی / الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

آن شنیدی که پیر با همراه

گفت چون شد ز همرهیش آگاه

از سر و سینه بهر صحبت یار

پای سازم به ره چو مور و چو مار

گر تو کار سفر همی سازی

تو ز من خواه و گیر جان بازی

همرهت باشم و ز دزد و هراس

کم ز سگ مر ترا ندارم پاس

بس عجب نبود ار چنین باشم

گر کنم با سگی قرین باشم

بندم از جد و جهد و عشق و طلب

بر گریبان روز دامن شب

خود ز یاران نباشد ایچ محال

کین سگی کرد سیصد و نه سال

خفته اصحاب کهف و سگ بیدار

پاس همراه داشت بر درِ غار

راه چون مار و غار دارد ساز

یار در غار مار دارد باز

مصطفی را به دفع هر مکری

یار بایست همچو بوبکری

آب را گر نه آتشستی یار

خاک فعلستی و هوا آثار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره اهمیت همراهی و دوستی در سفر و زندگی است. شاعر به بیان این نکته می‌پردازد که در زمان سفر، فرد باید از دوستان و یاران خود حمایت کند و با آنها ارتباط نزدیکی برقرار کند. او به تشبیه یک سگ وفادار اشاره می‌کند که با وفاداری و مراقبت، در کنار یارانش باقی می‌ماند. همچنین، شاعر به داستان اهل کهف و سگ آنها اشاره می‌کند که نشان‌دهنده وفاداری و همنشینی است. در نهایت، بر اهمیت وجود همراهانی که در مواجهه با مشکلات از شخص حمایت کنند، تأکید می‌شود.