بخش ۶ - فصل اندر ضعف و پیری سنایی
سنایی غزنوی / الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
راکعم کرد روزگار حسود
از پس این رکوع چیست سجود
تا جوانی مددگه من بود
جوی عمرم پر آب روشن بود
آخر از آب من ز پاک بری
خاک سردی ببرد و باد تری
مرد چون پیر گشت عاجز گشت
شاب را شیب و عجز عاجز گشت
روزگار حسود بیباکم
از دل شوخ و جان غمناکم
کرد پشتم کمان و کام چو تیر
کرد رویم چو قیر و موی چو شیر
کرده از بهر پشت نامه مرا
برنهاده به نامه عامه مرا
پای بر پایم آمد از غم شست
لاجرم دست میزنم بر دست
پس چو نور شباب حاضر نیست
تار پیری و تیر هردو یکیست
گشت بالا دوتا و با تن گفت
که همی زیر خاک باید خفت
لاجرم رغم هردو دیدهٔ من
جوهر عمر به گزیدهٔ من
خوش خوش از من جهان هزل و مجاز
عاریتها همی ستاند باز
کاندرین کارگاه هزل و هوس
واندرین تنگنای مانده نفس
مرد را عارض سیاه نکوست
کاندُه دشمنست و شادی دوست
در نگر در من ای رفیق به مهر
سوی آن مرگ سرخ و زردی چهر
تا بدانی که پیش از آن ایّام
در سرای غرور و گلشن کام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان نکاتی از کارنامه زندگی خود میپردازد و به چالشهای دوران پیری و جوانی اشاره میکند. او از حسود بودن روزگار صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که جوانی زمان خوبی برایش بود و زندگیاش در آن دوران پر از امید و روشنایی بوده است. اما با گذشت زمان و ورود به دوران پیری، احساس ناامیدی و ناکامی میکند. او به این واقعیت تلخ اشاره میکند که تمام جوانیاش به سرعت سپری شده و حالا تنها حسرت و غم باقی مانده است. شاعر همچنین به ارتباطات انسانی و دو رویی دنیا اشاره میکند و نهایتاً به مرگ و inevitability آن میاندیشد. او از دوستان خود میخواهد که به واقعیت زندگی و عدم اطمینان آن توجه کنند.