شمارهٔ ۱۲۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است
خفیه در زیر طاق ابرویت
بهر آشوبشان کند بیدار
هر زمان غمزه سخن گویت
استخوانی زدر برون انداز
که چو سگ می دویم در کویت
بس که بر جان بنده راه زدند
حسن دلگیر و عشق دلجویت
هر که بیند مرا همی گوید
کز پی چیست این تک وپویت
سخت سرگشته ای، ندانم سیف
که چه چوگان رسید بر گویت
ای که رنگی ندیده از رویت
دل من جان بداد بر بویت
لاله کز رخ شه گلستان است
سر بخس درکشید از رویت
از پی رنگ و بو بنفشه و مشک
خویشتن بسته اند بر مویت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن، از زیبایی و جذابیت چشمان معشوق سخن میگوید که خواب را از چشمان او گرفته و روز به روز دلش را دچار آشوب میکند. او به شدت به عشق و دلشکستگی اشاره میکند و بیان میکند که به خاطر زیبایی و حضور معشوق، مشکلات و دردهای زیادی را تحمل کرده است. شاعر به نوعی بین احساسات عاشقانه و ضربههایی که از عشق میخورد، درگیر است و در نهایت به توصیف زیبایی معشوق و جاذبههای او میپردازد. در کل، این متن به عشق، زیبایی و دردهای ناشی از آن میپردازد.