شمارهٔ ۱۷۵ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر دم دلم ز عشق تو افغان برآورد
وز شوق (تو) بجای نفس جان برآورد
طفلیست روح من که بامید شیر وصل
از مهد جسم هر نفس افغان برآورد
لعل لب تو چون سر پستان خوهد گزید
این طفل شیرخواره چو دندان برآورد
شاهان حسن را رخ تو همچو کودکان
دامن سوار کرده بمیدان برآورد
هردم برای طعمه جانهای عاشقان
لعلت شکر ز پسته خندان برآورد
خورشید اگر فرو شود از آسمان چه باک
رویت چو آفتاب هزاران برآورد
گردون بماه خویش ز رویت خجل شود
این را چو در مقابله آن برآورد
بویی ز خاک کوی تو دارد بجیب در
باد سحر که ناله ز مرغان برآورد
فریاد از اهل شهر برآید چو قد تو
سروی بگرد شهر خرامان برآورد
از وصل تو که بر همه دشوار کرد کار
دارم طمع که کار من آسان برآورد
تا دامنش بدست من افتاد سیف را
نگذاشتم که سر ز گریبان برآورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، عاشقانهای عمیق است که شاعر در آن به عشق و جذبهی معشوقش میپردازد. او میگوید که قلبش به خاطر عشق معشوقش دائما در حال ناله و فغان است و در شوق او به جای نفس، جانش به شدت میتپد. شاعر روح خود را مانند کودکی میبیند که به امید وصل معشوق، به شدت ناله میزند. او زیبایی چهره معشوق را با زیباییهای دیگر مقایسه میکند و از تأثیر عمیق او بر عشقورزان سخن میگوید. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی اگر خورشید غروب کند، زیبایی معشوقش همچنان درخشان و تابان است. در ادامه، شاعر به بوی خاک کوی معشوق و خرامش او در شهر اشاره میکند و در نهایت، نشان میدهد که عشق او چقدر دشوار و در عین حال شیرین است و او در تلاش است که به وصل معشوق دست یابد.