شمارهٔ ۱۸۹ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عمر بی روی یار چون باشد
بوستان بی بهار چون باشد
عشق با من چه می کند دانی
آتش و مرغزار چون باشد
چند گویی که باغمش چونی
ملخ و کشتزار چون باشد
بار بر سر گرفته ره درپیش
رفته در پای خار چون باشد
من پیاده کمند در گردن
هم ره من سوار چون باشد
عالمی در وصال و من محروم
عید و من روزه دار چون باشد
درچنین کار دورم از دل و صبر
هیچ دانی که کار من چون باشد
شتری زیر بار در صحرا
بگسلد ازقطار چون باشد
خود تو دانی که سیف فرغانی
دور از روی یار چون باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به توصیف حال و روز خود بدون محبوبش میپردازد. او میگوید زندگی بدون یار همچون بوستانی بی بهار است و عشقش احساساتی چون آتش و مرغزار را به او القا میکند. شاعر از دوری و محرومیت از وصال محبوبش شکایت دارد و میپرسد چگونه ممکن است که دیگران در خوشی باشند و او در رنج و فراق به سر ببرد. او به تصویر جالبی از زندگی خود اشاره میکند؛ مانند شتری که بار خود را در صحرا به دوش میکشد، اما از کاروان دور میافتد. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که در فقدان یار متحمل میشود مینالد و احساس تنهایی و بیصبر بودنش را بیان میکند.