شمارهٔ ۲۴۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
بیتو دل خسته جان نمیخواهد
جان بیرخ تو جهان نمیخواهد
جان میدهد و جهان خود آن تست
دل وصل تو رایگان نمیخواهد
وز آنکه درین بهات سودی نیست
این بنده ترا زیان نمیخواهد
من با تو نشستن آرزو دارم
وین مجلس ما مکان نمیخواهد
آن را که حدیث تو به دل پیوست
دیگر دهنش زبان نمیخواهد
زهر غم تو به جان خورم زیرا
کآن لقمه جز این دهان نمیخواهد
مشتاق تو در جهان نمیگنجد
سیمرغ تو آشیان نمیخواهد
از دنیی و آخرت تبرا کرد
این ترک بگفت وآن نمیخواهد
هر تیر که عشق راست در جعبه
جز ابروی تو کمان نمیخواهد
بر هرکه نشانه گشت تیرت را
گر تیغ زنی امان نمیخواهد
منویس و مگوی سیف فرغانی
کین قصه دگر بیان نمیخواهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیان احساس عمیق عاشقانه و نیاز به محبت معشوق را نشان میدهد. شاعر از بیمعنایی زندگی بدون معشوق سخن میگوید و تأکید میکند که جان و دلش تنها در کنار محبوب خود معنا پیدا میکند. او همه چیز را در ارتباط با معشوقش میبیند و از درد و غم عشقش نمیهراسد. شاعر بیان میکند که هیچ چیز دیگر برایش اهمیت ندارد و تمام وجودش در حسرت و اشتیاق به وصال محبوب است؛ به گونهای که حتی درد عشق را به جان میخرد. در نهایت، او از بیان این احساسات خودداری نمیکند، چرا که این داستان همواره برایش تازه و مهم است.