نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۰ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا به صحبت ما سر فرو نمی‌آید

ز بنده شرم چه داری بگو نمی‌آید

به دور حسن تو بیرون عاشقی کاری

بیازموده‌ام از من نکو نمی‌آید

دلم به روی تو هرگز نمی‌کند نظری

که تیر غمزه شوخت بر او نمی‌آید

همی‌خورند غمم آشنا و بیگانه

که چون به نزد تو آن ماه‌رو نمی‌آید

ترازوییست در او سنگ خویشتن‌داری

چنانکه جز به زرش سر فرو نمی‌آید

قرار داد که آیم به دیدن تو شبی

کنون قرار ز من رفت و او نمی‌آید

دلم وصال تو می‌خواهد اینچنین دولت

به صبر یافت توان و این ازو نمی‌آید

نبود با تو مرا عشق روزگاری ازآن

به روزگار تغیر درو نمی‌آید

چرا نمی‌کند اندیشه سیف فرغانی

که هیچ حاصل ازین گفتگو نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس عدم دسترسی و جدایی از محبوب خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که هرچقدر تلاش می‌کند تا محبوب را نزدیک کند، موفق نمی‌شود و حتی نمی‌تواند به او نگاه کند. شاعر از درد و غم خود سخن می‌گوید و از اینکه دیگران هم غمش را حس می‌کنند، می‌نالد. او به عدم وفای زمان و بی‌فایده بودن تلاش‌ها برای وصال محبوب اشاره دارد. در نهایت، شاعر ابراز می‌کند که گفتگو درباره این وضعیت هیچ نتیجه‌ای ندارد و از این حال ناامید است.