شمارهٔ ۲۸۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
خورشید منی بروی پرنور
من از تو چو سایه مانده ام دور
خوبان همه صورت و تویی جان
عالم همه ظلمت و تویی نور
از روی تو نور می درافتد
در کوی تو همچو آتش از طور
بیمار غم تو همچو عیسی
کرده بنفس علاج رنجور
در حشر که باشد آدمی را
دیوان عمل کتاب منشور
عاشق بتو زنده گردد ای دوست
نی چون دگران بنفخه صور
عاشق نرمد بجور از تو
هرگز نرمد بهشتی از حور
بی غره طلعت چو ماهت
هر روز مرا شبی است دیجور
من مست ز خاک کوی عشقم
چون شارب خمر از آب انگور
سیف از تو بجان عوض نخواهد
یکسان نبود محب و مزدور
نزدیکش کن بخود کزین بیش
پروانه نمی شکیبد از دور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر محبوب را به خورشید تشبیه کرده و خود را چون سایهای دور از او میداند. او میگوید که محبوبش نور و شادی را به زندگی او میآورد و در غیاب او، زندگی پر از غم و تاریکی است. شاعر عشق را بهعنوان درمان دردهایش معرفی میکند و بر این باور است که عشق حقیقی او را زنده نگه میدارد. او همچنین به تفاوتهای عشق واقعی و محبتهای سطحی اشاره میکند و از دوری محبوبش به شدت رنج میبرد. در نهایت، او میخواهد بیشتر نزدیکش باشد، زیرا پروانهها نمیتوانند از دوری محبوبشان تاب بیاورند.