شمارهٔ ۲۸۵ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای چو خورشید چشمهای از نور
پرتو تو مباد از من دور
دوست راچون بود شکیب از دوست
چشم را کی بود ملال از نور
دو جهانش نیاید اندر چشم
هرکرا در جهان تویی منظور
صحبت تو غنا ومن درویش
نظرتو شفا ومن رنجور
نیست هر خوب را ملاحت تو
نیست هر کوه را کرامت طور
صورتی همچو روضه رضوان
گیسویی همچو عنبرینه حور
چشم مخمورت آنچنانکه ازوست
مستی ما چو خمر از انگور
زیر این خرقه دوستان داری
همچو جان در قبای تن مستور
همه از جان خود بگرمی عشق
دل خود سرد کرده چون کافور
دل بعشق تو زنده شد آری
مرده زنده شود بنفخه صور
جان عاشق ز(حزن تو) دایم
آنچنان منشرح که دل بسرور
سر عشق تو خواستم گفتن
غیرت تو نمی دهد دستور
سیف فرغانی از تو سیر نشد
از عسل سیر کی شود زنبور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و محبت به محبوب میپردازد و با استفاده از تشبیهات زیبا، احساسات عمیق عاشقانه را نمایش میدهد. شاعر محبوب خود را به خورشید و منبع نور تشبیه میکند و بیان میکند که دوری از وی غیرممکن است. او اذعان میکند که عشق به محبوب چنان قوی و شفادهنده است که برای او زندگی و زندهدلی به ارمغان میآورد. همچنین، شاعر از زیباییهای محبوب و اثرات عشق بر زندگیاش سخن میگوید و در نهایت به غیرت و قدرت عشق اشاره میکند که مانع از بیان کامل احساساتش میشود. این شعر بر ارتباط عمیق و معنوی بین عاشق و معشوق تأکید میکند.