شمارهٔ ۳ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیاور آنچه دل ما بیکدگر کشدا
بسر کشد آنچه دلم بار او بسر کشدا
غلام ساقی خویشم که بامداد پگاه
مرا زمشرق خم آفتاب بر کشدا
چو تیغ باده برآهختم از نیام قدح
زمانه باید تا پیش من سپر کشدا
چه زر چه سیم و چه خاشاک پیش مرد آن روز
که از میانه سیماب آب زر کشدا
خوش است مستی واز روزگار بی خبری
که چرخ غاشیه مست بی خبر کشدا
اگر بساغر زرین هزار باده کشم
هنوز همت من باده دگر کشدا
در نشاط (من) آنگه گشاده تر باشد
که مست باشم وساقی مرا بدر کشدا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و مستی صحبت میکند. او میگوید که هر چیزی که دلش میخواهد را باید در کنار معشوقش بیابد. شاعر به ساقی اشاره میکند و اشتیاقش را برای نوشیدن جای میسازد. او از زیبایی و لذت مستی و بیخبری از دنیا میگوید و این که حتی اگر هزار جام باده از طلا بنوشد، هنوز تمایل به بادهای دیگر دارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در اوج نشاط و شادی، تنها در حالت مستی و با کمک ساقی، میتواند به بالاترین لذتها دست یابد.