شمارهٔ ۳۰۵ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دلارامی که همچون مه بشب بینند دیدارش
شبم چون روز روشن گشت از خورشید رخسارش
بنزهت به ز فردوس است کوی آن بهشتی روی
که دوزخ نزد عاشق هست محرومی ز دیدارش
گذر بر درج در دارد سخن در پسته تنگش
قدم بالای مه دارد کله در زیر دستارش
ز حسرت کام گردد تلخ آن دم جان شیرین را
که لعل او در آمیزد شکر با آب گفتارش
بدم جان پرورست آن تن که می بوسد بهر وقتش
بملک اسکندرست آنکس که می نوشد خضروارش
بجان بوسی همی خواهند مشتاقان ازو ای دل
برو زو بوسه اکنون خر که کاسد گشت بازارش
علاج جان رنجورست در خط دل آشوبش
مزاج آب حیوانست در لعل شکربارش
ز قوت جان بود ایمن شهید تیر مژگانش
ز مرگ دل بود فارغ سقیم چشم بیمارش
نوا کمتر زن ای بلبل که شد بازار حسن گل
شکسته از گل حسنی که روی اوست گلزارش
از آن یار پسندیده نگردانم دل و دیده
گرم از دیده خون دل بریزد چشم خون خوارش
ز عشقت همچو فرهادست مسکین سیف فرغانی
که شور اندر جهان انداخت شیرینی اشعارش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دلتنگی و شوق عاشقانه شاعر نسبت به محبوبش است. شاعر از زیبایی و جلوهٔ محبوبش به عنوان نوری در شب یاد میکند که احساساتش را روشن کرده است. او کوی محبوب را بهشت میخواند و میگوید که عاشق به خاطر دوری از او مانند انسانی محروم احساس میکند. شاعر از حسرت و تلخی دل صحبت میکند که به خاطر دوری از محبوب به وجود آمده و میگوید بوسیدن محبوب برایش به مانند نوشیدن آب حیات است. در انتها، شاعر اشاره به حال ضعیف و بیمار خود دارد که تنها در عشق محبوبش به آرامش میرسد و از حسرت و درد جدایی میگوید. عشق او مانند داستان فرهاد و شیرینی اشعارش در دل دیگران شور و اشتیاق میافزاید.