شمارهٔ ۳۱۳ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی
دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش
گر بگیرد پای او گردم بسر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخساره او دید و گفت
حال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش
راستی جز شربت وصلش مرا دارد زیان
گر طبیبم احتما فرماید از غم خوردنش
زآرزوی او همی خواهد که همچون ماهتاب
افتد از بام فلک خورشید اندر روزنش
وصل و هجر دوست می کوشند هریک تا کنند
دست او در گردنم یا خون من در گردنش
با قد و بالای آن مه سرو را ای باغبان
یا بجای خویش بنشان یا ز بستان برکنش
دامن دلهای ما پر خار انده کرد باز
آنکه هر ساعت کند پیراهنی پر گل تنش
گر ملامت گر نداند حال شبهای مرا
زآفتاب روی او چون روز گردد روشنش
سیف فرغانی بدو نامه نمی یارد نوشت
ای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبی میپردازد که همچون آفتاب درخشانی بر زندگیاش تاثیر میگذارد. او از عشق و longing خود به محبوب میگوید و احساساتی چون شوق و حسرت را بیان میکند. شاعر بر این باور است که در صورت تجلی و وصال محبوب، میتواند از سختیها و غمهایش رهایی یابد. او همچنین به کنایه به زحمتهایی که برای رسیدن به محبوب به جان میخرد اشاره میکند و از مشکلاتی که در دوری احساس میکند، میگوید. در انتها، شاعر از طبیعت و گلها بهره میبرد تا زیبایی محبوبش را توصیف کند و به باغبانی که یار را در بستان میپروراند، خطاب میکند و خواستار رسیدن به وصال است.