شمارهٔ ۳۲۵ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش
دل ز اسرارش اثرها یافت در گفتار خویش
چون دلم بیمار تو شد کردم از غیر احتما
وندرین پرهیز دیدم صحت بیمار خویش
دیده رخسار تو دید و دل ازو نقشی گرفت
ما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش
عاشقان زرد رخ هر لحظه پیدا می کنند
سکه سودای بر روی چون دینار خویش
خسرو خوبانی و من عاشقت فرهادوار
کام شیرین کن مرا از لعل شکربار خویش
همچو نقطه در میان افتاد مه گویی چو زد
آن خط چون دایره گرد رخت پرگار خویش
تو بجان بخشیدنی معروف و ما جان می دهیم
تو ز کار خود نیایی باز و ما از کار خویش
در بهشت امید دیدارست و گردد چون بهشت
هر مقامی کند رو جلوه کنی دیدار خویش
بلبل جان بی گل روی تو افغان می کند
همچو قمری کو بنالد درفراق یار خویش
هر بهاری در بر آرد شاهد زیبای گل
هر زمستان چون بسازدگلبنی با خار خویش
سیف فرغانی جهان پر گل کند چون روی دوست
گر بیفشاند درخت خاطرش ازهار خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق عمیق و احساسات شدید شاعر نسبت به معشوقهاش است. شاعر بیان میکند که عشق معشوق در دل او رازهایی نهفته است و این عشق باعث شده او از دیگران دوری کند و تنها به معشوق فکر کند. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و تأثیراتی که این عشق بر روی دلش گذاشته را توصیف میکند. همچنین، شاعر به غم و دلتنگی عاشقان اشاره میکند و اینکه چگونه عشق میتواند مانند بهشت باشد، ولی در عین حال دلتنگیهای زیادی را نیز به همراه دارد. در نهایت، عشق را به عنوان نیرویی توصیف میکند که میتواند زندگی را پر بار کند و جان را زنده نگهدارد.